خط شروع رهیاد
انجمن رهیاد
رادیو رهیاد
فاطمه قائدی
محسن رضوی
امین احراری
شاعر کوچولوی شماره 2 انجمنمون
هادی حدادی
احمد ارجمندی
روح الله کرهانی
ندا هدایتی
علیرضا صائب
رضا طبیب زاده
مسیحا ابوعلی
زهرا اسماعیل زاده
خیرالله فضلی
عاطفه رحمانی
راضیه شایسته نیا
لاله شجاعی پور
محمد سیار
وحید یزدان پناه
مرضیه شایسته نیا
حمید روزیطلب
رضا نیرو
زهرا رییس السادات
غلامعلی خوشبخت
کیوان برآهنگ
محمد جواد حسن شاهی
امیر میرزایی
رامين خسروي
حامد ابراهیمی
شاعر کوچولوی شماره انجمنمون2
شاعر كوچولوي انجمنمون1
نصیر رضایی نژاد
سحر گرایی نژاد
رضا رییسی
رضا آسیایی
صمد حسینی ایجی
محمد جواد اسدی
محمد امین حسینی
امین شفیعی
احمد رشید بیگی
فاطمه قائدی
علیرضا قزوه
عبدالرحیم سعیدی راد
انجمن مجازی ایران(ویژه نقد شعر)
محمد آتشی
شهرباربد
محمد حسن مصلی نژاد
محمود برامکه
اصغر معصومی
میرجعفری
عبدالحسین انصاری
حسین کدخدایی
سید محمود جوادی
سارا شعر
:
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin
خیابان انقلاب
هوالمجذوب در سایه - روشن های تقدیر و جوانسالی حوصله های یک شاعر همه چیز اتفاق می افتد حتی بدزبانی به معشوق و گسیختن رشته های علایق و هر چه خیال . یادم هست سالهای سخت دانشجویی و آشوبهای سال 78 دانشگاه تهران که خیابان انقلاب پاسگاه بزرگ پلیس بود و ... حالا شما حساب کنید در آن جنگ و گریز های خیابانی شاعری لبهایش را به منقار بگیردو به تولد این شعرعاشقانه دل خوش کند !
...بگذریم . آمده ام تا به سبک ده سال پیش پایی به خیابان انقلاب دراز کنم با شما که اولیاء منید :
تو سرد و یخ زده ای ، رو به آفتاب بایست
نه آفتاب ، که رو بر من مذاب بایست
چنین که آمده ای سردو بی صدا خوش نیست
بخند وتار بزن ، پیش من خراب بایست
سوال کردم و گفتی" بله تو مال منی"
بیا و مرد بمان، روی آن جواب بایست
تو انتخاب منی، پای عهد خود هستم
من انتخاب توام ، پای انتخاب بایست
اگر حساب من وعشق و زندگی نکنی
بایست منتظر مرگ بی حساب بایست
چنان که سبز شود زیر پای تو زقوم -
چنان که تازه شود آیه عذاب بایست
بایست منتظر هر چه هر که می خواهی
بایست منتظر سایه و سراب بایست
دعا نموده ام آتش بگیری آب شوی
در انتظار دعاهای مستجاب بایست!
"توخود حجاب خودی" شاعر اینچنین گفته ست
تو خویش را بشکن ساده بی نقاب بایست
وفا اگر نه تفاوت نمی کند چه کنی
بمیر، زنده بمان، یا برو، بخواب، بایست
اگر که از غزلم منقلب شدی ،فردا
دوباره نبش خیابان انقلاب بایست
ضرورت است
بسیارسلام . . . سلام های بی اسم من نثار همسفرانی که مثل نسیم از خواب من می گذرند . داشتم فکر می کردم که اگر عصاره ی علایق عاشقانه ی من قرار باشد در نام کسی تجلی کند آن که می تواند باشد ؟ با خود کلنجار می رفتم که پاسخ این سئوال شمرده شمرده اتفاق افتاد : م ا د ر ................................................................ وناگاه این رباعی در من تولد یافت : پیغمبر بی کتاب یعنی مادر دنیای مرا جواب یعنی مادر یک عشق علی الدوام یعنی بابا یک مرد علی الحساب یعنی مادر ...برای آنان که هنوزبا صدای مرطوب مادرانشان از خواب بر می خیزند و چراغ خانه شان با سوسوی نگاه بینای مادر روشن است آرزوی ایستاده ماندن مادرانشان دارم و آنان که این گوهر را از کف داده اند از خدا بخواهند که مادرانشان شفاعت خواه آنها در سرای قیامت باشند . ... و این هم غزلی یادگار سالهای پیش که به "زن" این روح عاشقانه هستی تقدیم شده است و البته برای همسرم که همیشه سکوی سعادت من بوده این کلمات تحفه اندکی است :
بودن ضرورت است نبودن ضرورت است با دست بسته بال گشودن ضرورت است وقتی غریبه ها به خدا پیله می کنند از خود رها شدن سربی تن ضرورت است اینجا ...(سه نقطه)جای خدارا گرفته است اینجا خدای را نستودن ضرورت است تا این خداست تن به اجل هم نمی دهیم در عرف این قبیله نمردن ضرورت است
*
شهریست بی صدا که صداقت نمی خرند در شهر بی فرشته ی من زن ضرورت است زن روح عاشقانه هستی ست آینه است پنهان نباشد آینه بودن ضرورت است گفتند شاعر از غزل افتاده است و من هی فکر می کنم که سرودن ضرورت است
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در شنبه یکم تیر 1387
در امتداد نفس های واپسین با من
با " سلام " که اسم خداست .
سلامی که دریا به ساحل فرستد سلامی که یک دل به یک دل فرستد
یکی از ضعف های عمده ی جماعت شاعر – غیر از کم سفر کردن – قاعده پذیر نبودن است که بعضی از آن به بی نظمی هم تعبیر می کنند . این را که گفتم دلیل باشد بر این که قبلاً قرار داشتم هر ماه ، سلام تازه ای پست کنم به یاران و همسفرانی که دوستشان داشتم . اما همان برهان بی نظمی جهان نگذاشت و نمی گذارد . البته آشفتگی های " پرشین بلاگ " که خودتان می دانید ، ناچار کوچمان داد به "بلاگفا"ی حاضر . در هر حال به قول منزوی :
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من ...
غزل « خنده ی اردیبهشت » افتتاح پنجره بینایی است که شاید به خیابان عاشقانه ی جهان باز شود .
« خنده ی اردیبهشت »
در امتداد نفس های واپسین با من
پیاده آمده بود از تب زمین با من
چقدر خستگی اش را نصیب من می کرد
چقدر می شد از این سادگی عجین با من
چقدر با غمش آسوده حال می کردم
چقدر مانده از آن حالت حزین با من ؟!
خدای مشترک ما به خنده می افتاد
سه شنبه ها که دهل می زد این چنین با من
بر آن معاشقه ، بسیار رشک می بردند
فرشته ها که نبودند همنشین با من
... زمان گذشت و اردیبهشتی آمد و رفت ...
دلم به طرّه ی آن دختران چین دامن
و زود در نظرم سنگ رودخانه شدند
همان زنان زباندار آتشین دامن
کدام واقعه را خشت خشت می چیدند
که کج شدند رفیقان راستین با من ؟!
¨
دعا کنیم که اردیبهشت برگردد
بدین قرار که : اشک از تو ، آستین با من
اگر کشیدن کبریت بی امان با تو
قبول می کنم آتش بگیرم ، این با من !
گناه سادگی ما چقدر سنگین است
که می رسد به شفاعت ؟
تو – نقطه چین –
یا من !؟!
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در چهارشنبه یکم خرداد 1387
قسمت دوم بازگشت به قونیه
پرنده ی آهنین بعد از چهار، پنج ساعت ما را در فرودگاه قونیه (Konya airport) به زمین نشاند. حالا دیگر می توان باور کرد که مولانا در یک قدمی است.شهر را بوی ذغال سنگ، تسخیر کرده است و چیزی شبیه تنگی نفس آزارمان می دهد، می گویند هنوز سوخت عمده مردم در این شهر ذغال سنگ است و این در روزگار فوران انرژی مایه اعجاب است. نیست؟!
فردا صبح علی الطلوع دسته جمعی برای زیارت مرقد و موزه مولانا رفتیم. صبح قشنگی است! عظمت بنای گنبد فیروزه ای و ساختمان مرقد و نظم بناهای حاشیه آن با سبک معماری سلجوقی یک طرف و صدای لایه لایه ی (نی) که از داخل مرقد به گوش می رسد یک طرف و حال و هوای ورود آدمها به زیارتگاه نیز گفتنی نیست.در بدو ورود، کتیبه های فارسی از اشعار مولانا به استقبالت می آیند، هریک پیامی و سلامی دارند. مثلا :
تا ره نبرد غریب الا بر تو
درهاهمه بسته اند الا در تو
چلچراغ های سبز و زیبا و کلاه های صوفیانه و نمدین که بر سر هر مرقد نهاده شده و کتیبه های قرآنی فضایی به شدت معنوی ایجاد کرده اند. هر یک از همراهان حال شورانگیزی یافته اند از جمله (حسینی ژرفا) که در کنجی حاشیه نشین بصیر و گریان این مرقد است.
در مجاورت مرقد مولانا نسخه قدیمی قرآن، مثنوی و دواوین شعرای متقدم و آلات نی نوازی را میتوان مشاهده کرد.جهانگردان فراوانی در قونیه رفت و آمد دارند. با گروهی که از کشور چین آمده اند و با مولوی دوستان ترکمنستان و قزاقستان وارد گفتگو می شویم و جملگی بر این عقیده متفقند که مولانا افتخار مشرق است.قونیه موطن مولاناست و از این رو ترشحات لائیک کمتر به این شهر صدمه زده است. مردمانی مسلمان و زنانی که اکثرا حجاب اسلامی دارند.
وفاداری مردم به مقررات اسلامی بیشتر از شهرهای دیگر ترکیه است. در هتل ها "بار" وجود ندارد و مشروبات الکلی در اتاق ها سرو نمی شود. اطراف مرقد مولانا دکه ها و دکان هایی است که انگشتر و تسبیح و ظروف و زیور آلات مذهبی و اکثرا با نمادهای مجالس سماع می فروشند درست مثل مغازه های نزدیک حرم در مشهد خودمان و بعد و قبل از زیارت، دسته دسته آدمهایی را می بینی که مشغول خرید این گونه اجناس هستند. در یک نگاه کلی می توان گفت در یک قیاس مع الخارق ! قونیه شهری است مثل قم در ایران بزرگ با این تشخص که خیابان ها تمیز و عریض و معمارهای چند طبقه به سبک اروپایی و ماشین هایی که متمدن تر از ساختمان هایش نیستند.دیدار از مزار مریدان مولانا که در گوشه و کنار قونیه آرمیده اند بخش دیگری از سفر ما را تشکیل داد مانند آتشباز ولی که می گویند عارف نامی بوده که پاهایش را به جای هیزم در آتش می سوزانده است و همچنین دیدار از مقبره نمادین شمس تبریزی در میانه ی باغی بزرگ در مرکز شهر هر چند معروف است که شمس در حوا لی (خوی) ایران به رحمت حق شتافته و آرامگاهی احتمالا در آنجا دارد. به شهر تاریخی (کاپادوکیا) که می گفتند هفت طبقه در درون کوه و به شکل غاری ساخته شده بود علیرغم برنامه ریزی اولیه نرفتیم متاسفانه !
از همه چیز طرب انگیز تر و دلربا تر و خاطره سازتر برای من مجلس سماع بود که به یک سالن بزرگ مربوط به شهرداری قونیه برگزار شده جایی که بیشتر به یک سا لن کشتی شبیه بود یا گود زورخانه ای به مقیاس بسیار بالا ! مردانی که به سبک دراویش لباس پوشیده اند با کلاه های نمدی بر سر و نی هایی مقابل ارکستر گروه که به زبان ترکی و فارسی نغمه هایی سر می دادند و مدح رسول و خاندان نبی چاشنی این نغمه ها بود. چرخش های مکرر اهل سماع با سرهایی که روی شانه لمیده و حرکت نمی کرد شاید قریب نیم ساعت یا 45 دقیقه عجیب بود. البته این گروه سماع، گروهی بودند که تعلیم داده شده بودند برای این مراسم، چیزی شبیه گروه تئاتر، نه اینکه بشود گفت این سماع گران همان اندیشه و عرفان مولانایی را داشته و دارند !
امروز آخرین روز پاییز ایرانی است و بعد از چند روز اقامت در قونیه باید ترک دیار کنیم با قطاری که امشب که شب بعد است ما را به استانبول خواهد برد.در قطار یک کوپه کامل با ردیف های صندلی اتوبوسی به کاردان ما تعلق دارد. شب که فرا می رسد بساط شب یلدا فراهم می شود. همسر آقای بیگی و همسر آقای کاکایی و خانم های شاعر همراه نقل ها و آجیل ها را بسته بندی می کنند و هندوانه ها را قاچ می زنند و تعارف پشت تعارف و از همه زیباتر رواج مسابقه (رباعی) که با موضوع پیغمبر اسلام (ص) وقت همراهان را شیرین می کند تا معلوم نشود سیزده چهارده ساعت سیر قونیه تا استانبول چگونه می گذرد.
صبح یکم دیماه، در بندر شهر تاریخی استانبول از قطار پیاده می شویم و یک راست به هتل در مرکز شهر می رویم. استانبول کامل متفاوت با همه شهرهای ترکیه است، اروپا تا آرنج دست خود را درون این شهر کرده، شهری گران و متورم از بزک ها و سرک های شهوانی با دوازده هزار مسجد که جماعت ظهر از چاردیواری مساجد بیرون می زند تا وسط خیابان و غروب که می شود کاباره ها و دیسکوها می زنند تا میانه ی شب و در یک کلام استانبول شهر تضادهاست و پارادوکسهای اعجاب آور ! (آسکارا) محلی است که ایرانیان در آن تجمع فراوان دارند و اغلب تابلوها به زبان فارسی هم هست جیب برها و کلاه گذارها هم پرسه فراوان می زنند باید دسته جمعی به خرید و تماشا رفت. هرروز اتوبوسهای متعدد از تبریز و ارومیه به این شهر وارد می شوند و خارج می شوند. در تمام مدت اقامت در استانبول صحنه های فیلم (آدم برفی) جلو چشمم بود و به خودم نهیب می زدم که نکند من هم طعمه ترک های اجنبی شوم و طرارهای ترک جیبهای پر از خالی لیره و اسکناس ام را بزنند !پنجم دیماه است و باید پیروزمندانه فرار کنیم به سمت ایرانی که مثل هیچ جای دنیا نیست، دلم فراوان به تنگ آمده است برای همه چیز و همه کس حتی ارباب رجوع های عصبی که عاجزم میکردند در دادگاه و به همین بهانه از دستشان در آمده بودم این یک هفته.فرودگاه استانبول آخرین تماشای ماست. با هواپیمای ترک می آئیم به سمت تهران به فرودگاه امام.در هواپیما بچه ها همه از فرط خستگی به خواب فرورفته اند، من دارم نوشته هایم را جمع و جور میکنم و آخرین برگ سفرم را می نویسم که نمی دانم پایان بندی قشنگی بشود یا نه !؟
تا تو حریف من شدی، ای مه دلستان من
همچو چراغ می جهد نور دل از دهان من
عشق برید کیسه ام، گفتم: هی ! چه می کنی؟
گفت : تو را نه بس بود نعمت بیکران من ؟
والسلام خیر ختام
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2012 © by rahmanianhamid.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ V:3.0 POWERED BY BLOGFA.COM
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در سه شنبه یکم مرداد 1387
لينك مطلب