بسیارسلام . . .

سلام های بی اسم من نثار همسفرانی که مثل نسیم از خواب من می گذرند .

داشتم فکر می کردم که اگر عصاره ی علایق عاشقانه ی من قرار باشد در

نام کسی تجلی کند آن که می تواند باشد ؟

با خود کلنجار می رفتم که پاسخ این سئوال شمرده شمرده اتفاق افتاد :

م ا د ر ................................................................

وناگاه این رباعی در من تولد یافت :

پیغمبر بی کتاب یعنی مادر

دنیای مرا جواب یعنی مادر

یک عشق علی الدوام یعنی بابا

یک مرد علی الحساب یعنی مادر

...برای آنان که هنوزبا صدای مرطوب مادرانشان از خواب بر می خیزند

و چراغ خانه شان با سوسوی نگاه بینای مادر روشن است آرزوی ایستاده

ماندن مادرانشان دارم و آنان که این گوهر را از کف داده اند از خدا بخواهند

که مادرانشان شفاعت خواه آنها در سرای قیامت باشند .

 

... و این هم غزلی یادگار سالهای پیش که به "زن" این روح عاشقانه هستی تقدیم 

شده است و البته برای همسرم که همیشه سکوی سعادت من بوده  این کلمات تحفه اندکی است :

 

بودن ضرورت است نبودن ضرورت است

با دست بسته بال گشودن ضرورت است

 

وقتی غریبه ها به خدا پیله می کنند

از خود رها شدن سربی تن ضرورت است

 

اینجا ...(سه نقطه)جای خدارا گرفته است

اینجا خدای را نستودن ضرورت است

 

تا این خداست تن به اجل هم نمی دهیم

در عرف این قبیله نمردن ضرورت است

                              *

شهریست بی صدا که صداقت نمی خرند

در شهر بی فرشته ی من زن ضرورت است

 

زن روح عاشقانه هستی ست آینه است

پنهان نباشد آینه بودن ضرورت است

 

گفتند شاعر از غزل افتاده است و من

هی فکر می کنم که سرودن ضرورت است